فرمول سرعت
v = x.t
فکر کرد دیگر وقتش رسیده، بالاخره تصمیمش را گرفته بود. رو به کلاس برگشت، او نبود. جایش دانشجوی دیگری نشسته بود.
قدمی به عصا برداشت و عینکش را با انگشت به چشمش نزدیکتر کرد...
جای همه دانشجوهای قبل، کسان دیگری نشسته بودند. دیر شده بود...
فرمول سرعت را خوب می دانست، اما مفهومش را هرگز نفهمیده بود!!!
آنچه زندگی را غم انگیز میکند، این نیست که خیلی زود تمام میشود
بلکه این است که ما برای شروع کردنش خیلی معطل می کنیم...!!!!!
حکایت وقت رسیدن مرگ
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ...
طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ...
مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ...
اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ...
مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره ...
توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ...
مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت ...
مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست
و منتظر شد تا مرگ بیدار شه ...
مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت!
بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!
نتیجه اخلاقی : در همه حال منصفانه رفتار کنیم و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم !
بیس بال در بهشت
مو و سام سالیان سال باهم دوست
بودند.
سام در بستر مرگ افتاده بود و مو برای
عیادتش رفته بود
مو گفت سام میدونی که من و تو در طول
زندگی بازی بیس بال را خیلی دوست داشتیم.یه لطفی در حق من میکنی رفیق؟وقتی رفتی
بهشت به من بگو که اونجا هم بیس بال بازی میکنن.
سام گفت که مو،من و تو سالیان سال
دوستان خوبی برای هم بودیم.حتما این کار را برایت انجام میدهم.
سام مرد...چند شب که از مرگ او گذشت مو
خوابید و صدایی از دور شنید که گویی او را خطاب میکرد!
مو ناگهان بلند شد و گفت
کیه؟؟..
منم سام!!..
یعنی چه؟سام مرده!.
دارم بهت میگم من سام هستم!.
ا...ا....تویی؟کجایی؟!،
من تو بهشتم.اومدم بهت دوتا خبر
بدم.یکی خوب و یکی بد.
خبر خوب اینه که تو بهشت بیس بال
هست.
راست میگی؟عالیه!حالا خبر بد
چیه؟.
تو سه شنبه تو تیم
هستی!!.
نکته اخلاقی:یک ضرب المثل تکزاسی می گوید:همه می خواهند به بهشت برسند،اما هیچ کس حاضر نیست بمیرد.این بدین معنی است که هر فرد برای رسیدن به خواسته ها و اهدافش باید هزینه آن را بپردازد و در این راستا رنج ها و ناملایمات زیادی را به جان بخرد.
حسنک امسال ... واقعا جای تاسف است که
گاو ما ما می كرد. گوسفند بع بع می كرد. سگ واق واق می كرد و همه با هم فریاد می زدند حسنك كجایی؟ شب شده بود اما حسنك به خانه نیامده بود . حسنك مدت های زیادی است كه به خانه نمی آمد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می كند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنك دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز كه حسنك با كبری چت می كرد، كبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. كبری تصمیم داشت حسنك را رها كند و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد.
پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می كرد. پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود. او نمی دانست كه سد تا چند لحظه ی دیگر می شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد. برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روی ریل ریزش كرده بود .ریزعلی دید كه كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و كور بود. الان چند سالی است كه كوكب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سیر كند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. او كلاس بالایی دارد. او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است كه دیكر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد...
یک داستان از مردانگی و سخاوت کوروش
تا حالا دقت کردین؟
دقــــــــــــــــت کردین:
یک سری از کارهای اداری هست که هیچ وقت لازم نیست خود آدم انجامشان بدهد.
اطرافیان زحمت اش را می کشند. یکی از آن کارها گرفتن شناسنامه آدم است، دیگری هم باطل کردن اش
شـــانـــــس یــــه بـــار در خــونــه آدمـــو میــــزنـــه ,
بَـــدشــــانـــســـی دســـتـــش رو از روی زنـــگـــــــ بـــر نـــمیـــداره ,
بـــدبــَـخـــتـــی هَـــم کـــه کـــلاً کـــلیــد داره . . . . .
انیشتین و چارلی چاپلین
می دانی آنچه که باعث شهرت تو شده چیست؟
"این است که تو حرفی نمیرنی و همه حرف تو را می فهمند"!
چارلی هم با خنده می گوید
:
تو هم می دانی آنچه باعث شهرت تو شده چیست؟
"این است که تو با
اینکه حرف میزنی، هیچکس حرفهایت را نمی فهمد"!
داستان مولانا،شمس تبریزی
می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.......
اوبونتو!
یک پژوهشگرانسان شناس، در آفریقا، به تعدادی از بچه های بومی یک بازی را پیشنهاد کرد.
او سبدی از میوه را در نزدیکی یک درخت گذاشت و گفت هر کسی که زودتر به آن برسد آن میوه های خوشمزه را برنده می شود.
هنگامی که فرمان دویدن داده شد، آن بچه ها دستان هم را گرفتند و با یک دیگر دویده و در کنار درخت، خوش حال به دور آن سبد میوه نشستند.
پژوهشگر علت این رفتار آن ها را پرسید و گفت، شما درحالی که می توانستید به تنهایی همه میوه ها را برنده شوید، چرا از هم جلو نزدید؟
آن ها گفتند :
اوبونتو؛
به این معنا که،
چگونه یکی از ما می تواند خوش حال باشد، در حالی که دیگران ناراحت اند؟
اوبونتو در فرهنگ ژوسا یعنی :
من هستم، چون ما هستیم.
به امید اون روز...
سوئیس شادترین کشور جهان شد
شاپرک
اجرای طرح شاپرک با انتقاد زیاد پذیرندگان و مشتریان ما مواجه شده است ؟!!!
همیشه کارهای ما همیگونه انجام می شود.
اختلاف و مغایرت این روزها برای دسستگاه های کارت خوان و نارضایتی مشتریان دستاورد جدید بانک بزرگ برای ما خواهد بود .
از این پس فرآیند تسویه با پذیرندگان که پیشتر به صورت آنی صورت میپذیرفت، با استفاده از بستر سامانه پایا و به تناسب نزدیکی زمان انجام تراکنش به سیکلهای سامانه مزبور (در ۷ سیکل سامانه پایا) طبق جدول ذیل پیادهسازی شده است
| شماره سیکل | زمان انجام تراکنش(تجمیع تراکنشهای فیمابین هر سیکل) | آغاز واریز به حساب پذیرندگان |
| ۱ | از ساعت ۱۸ روز قبل تا ساعت ۴ صبح | ساعت :۰۵ |
| ۲ | از ساعت ۴ تا ساعت ۸ | ساعت ۹:۳۵ |
| ۳ | از ساعت ۸ تا ساعت ۱۰ | ساعت ۱۱:۳۵ |
| ۴ | از ساعت ۱۰ تا ساعت۱۲ | ساعت ۱۳:۳۵ |
| ۵ | از ساعت ۱۲ تا ساعت ۱۴ | ساعت ۱۵:۳۵ |
| ۶ | از ساعت ۱۴ تا ساعت ۱۶:۳۰ | ساعت ۱۸:۰۵ |
| ۷ | از ساعت ۱۶:۳۰ تا ساعت ۱۸ | ساعت ۲۰:۰۵ |
قدرت ذهنی
روزی
کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با
خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد
و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و
وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.
کودکان به محض این که
موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را
گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد. کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که
کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی
دیگر بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال،
کودکی صادق به نظر میرسد."
پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد.
بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد.
کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این
کودک شد. پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"
پسرک
پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای
تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."
ذهن وقتی که در
آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند. هر روز اجازه دهید ذهن شما
اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما
کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید.
وبلاگ کارکنان بانک ملی فولادشهر